الفيض الكاشاني
329
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
مادرم فدايت باد اى پيامبر خدا ! شما از طايف مىآمديد من به استقبالتان آمدم ، شما بر ناقه غضباء نشسته بودى و عصاى ممشوق خود را در دست داشتى ، عصا را بلند كردى تا بر ناقه فرود آورى ليكن به شكم من اصابت كرد و نمىدانم كه اين كار به عمد بود يا به خطاء فرمود : اى سواده پناه مىبرم به خدا اگر به عمد بوده باشد . سپس فرمود : اى بلال برخيز و نزد دخترم فاطمه برو و همان عصا را بياور . بلال بيرون رفت در حالى كه در ميان كوچههاى مدينه فرياد مىزد كيست كه پيش از فرا رسيدن روز قيامت خود را در معرض قصاص قرار دهد ، پس از آن نزد فاطمه عليه السّلام آمد و گفت : اى فاطمه برخيز و عصاى ممشوق را به من بده كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آن را مىخواهد . فاطمه عليه السّلام فرياد زد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله عصاى ممشوق را براى چه مىخواهد ، امروز روز عصا نيست ؟ بلال گفت : اى فاطمه آيا نمىدانى پدرت براى مردم خطبه خوانده و خبر مرگ خود را داده و با اهل دين و دنيا وداع كرده است . فاطمه عليه السّلام فرياد واحزناه برآورد و گفت : اى پدر چه كسى فقيران و بيچارگان و درماندگان را يارى خواهد كرد ، اى حبيب خدا و اى محبوب دلها . سپس عصا را به بلال داد و بلال آن را تقديم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله كرد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : آن پير مرد كجاست ؟ پير مرد گفت : اينك اى پيامبر خدا اين جا هستم ، به او فرمود : برخيز و از من انتقام بگير تا خشنود شوى ، پير مرد گفت : اى پيامبر خدا شكمت را برهنه كن ، آن حضرت پيرهن را از روى شكمش بالا زد ، پير مرد گفت : پدر و مادرم فدايت باد اى پيامبر خدا آيا اجازه مىدهى دهنم را بر شكمت بگذارم ، فرمود : اجازه دادم ، پير مرد دهنش را بر روى شكم پيامبر خدا گذاشت و آن را بوسيد و گفت : پناه مىبرم به شكم پيامبر خدا از آتش روز قيامت ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به وساده فرمود : آيا مىبخشى يا قصاص مىكنى ؟ پير مرد گفت : بلكه مىبخشم اى پيامبر خدا ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : بار الها سوادة بن قيس را عفو فرما چنان كه پيامبرت را عفو كرده است . پس از آن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به اصحابش سفارش فرمود : كه به سنّت او تمسّك جويند و به عترتش اقتدا كنند و آنان را از مخالفت با اهل بيت بر حذر داشت . سپس به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام دستور داد كه او را بر روى بسترش بخواباند و مردم از نزد او برخاستند در حالى كه از ادامه حيات آن حضرت نوميد بودند . چون فرداى آن روز شد مردم از اين كه به خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برسند ممنوع شدند ، و على عليه السّلام پيوسته در كنار آن حضرت بود هنگامى كه براى ضرورتى از آن جا بيرون رفت زنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر او وارد شدند . در اين موقع آن حضرت به هوش آمد و على عليه السّلام را در كنار خود نديد به همسرانش فرمود : برادر و ياور مرا فرا خوانيد ، عايشه گفت : ابو بكر را فرا خوانيد هنگامى كه او را صدا زدند و حاضر شد و نگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله